خدا نیاره یه روز سر از مشتاق خراب شده در بیاری
،مسیر کاریم جوریه که باید از انجا رد شم،خلاصه دیروز امدیم خیر سرم تاکسی بگیرم برم سرباز ،جلو نشسته بودم غرق فکر.....،یهو دیدم یه پیرمرد کپل مپل مامانی امد خودشو چپوند جلو،می خواستم سنگکوب کنم ،انگار منو هنوز ندیده بود،هل شده بودم شروع کردم جیق زدن آقا چیکار میکنی ی ی ی ی ی ی ی ی پیاده شوو و و و و و و![]()
،مامان ن ن ن ن ن ن مگه پیاده میشد![]()
،انگار جا خوش کرده بود ،از سر جاش تکون نمی حورد تااینکه تازه پنجاه تو منیش افتاده بود که بایدعقب بشینه،کلی فیلم شدم برام خندیدن، ولی خودم تا سر کار میخندیدم![]()
،وقتی هم خواستم پیاده شم یه چشم غره ای بهش رفتم که فکر کنم همونجا.................
.
پ.ن
۱)باور کن ما دخملا بیشتر باید مواظب این پیرمردا باشیم تا جوونا!
۲)بهتره در این جور موارد خاص از کیف کلاسرت استفاره کنی تا جیق و داد!